No. 94
دریای من!
همه ی
عاشقانه هایم را
به
رودهای خروشانی که
به سمتت
سرازیر میشوند
می سپارم،
حواست باشد
این مردمِ
از دلِ من بی خبر
سرِ راهشان
سد نسازند...
28/11/90 – 16:06
دریای من!
همه ی
عاشقانه هایم را
به
رودهای خروشانی که
به سمتت
سرازیر میشوند
می سپارم،
حواست باشد
این مردمِ
از دلِ من بی خبر
سرِ راهشان
سد نسازند...
28/11/90 – 16:06
تا
یادِ "دلسنگت"
در
خانه ی "دلتنگم"
نفس می کشد
برگرد!
7/10/90 – 1:30
یه دردی توی دنیامه
که هیچ از کوه میسازه
خداهم جای من باشه
خودش میدونه میبازه
مث یه خشت کم مایه
میون لرزه های ارگ
هزاران تکه ام از درد
پرم از رنگ و بوی مرگ
مث یه شاعر پوچم
که شعرش سهم دیواره
تو روزش چرت و تاریکی
شب و تا صبح بیداره
چه درد دلخراشیه
همین روزای هی مردن
همین روزا که محکومم
به صدها مشق کی مردن
نفس هامو به بدبختی
گلو حل میکنه تو خود
که چشمام توی این سختی
تو هر لحظه پر از خون شد
کنار تنگی این دل
شبیه مرغ پر کندم
همش محکوم تشویشم
یه عمره که نمیخندم
نه میمیرم که راحت شم
نه از هق هق رها میشم
نه دنیا جای دستامه
نه توی قبر جا میشم
مث یه رود غمگینم
که سد بستن سر راهش
یه بارون سر سالم
شده شادی گهگاهش
شبیه شهر متروکم
کلاغا هم نفس هامن
همه دل کندن از دستام
نمونده هــــیـــــچکس با من
یه عمری خون دل خوردم
ازین روزا گریزونم
قسم به درد بی درمون
تو دنیاتون نمی مونم!
23/3/91 – 10:04 صبح
خاکسترینوشتـــــ:
شش بیت از این ترانه
به دلایلِ امنیتی! محفوظ ماند...
آسوده تر از
هر لحظه ات می خندی
میانِ
درختانِ سر به هوا
شاد تر از
کمدی های تلخ
قدم می زنی
بغل به بغلِ
جویبارهای
شهری که هنوز
احمقانه
بوی مرا دارد
و من
بعد از تو
به تمام
بغض هایی
فکر می کنم
که باید
تنها
قورت داده شوند
بی تکیه گاه
هر شانه ای،
آه
جنونِ هر نیمه شبم
ببین
تُهی شده ام
از
هجومِ آرامش
اما
این چنین
میان
طوفان دلتنگی زیستن
مرا
مرد بار آورده
که
به نسیمِ
بغضی نشکسته
قناعت می کنم...
و آه
ای مستندِ انتظارِ من
در
باغ های لجوج
سرگرمِ
کدام نگاه بودی
که
چشمانِ نگران مرا
از یاد بُردی!؟
8/6/91 – 19:30