....................................
من پرم از خشم و طوفانی که باز
خونه کرده تو تموم ساعتام
غیر صدتا ارزوی مرگ و هیچ...
سخته از دنیا دیگه چیزی بخوام
سفره کردم سینه مو روی زمین
خون دل هی میخورم هر ثانیه
خط زدم تقویمم و هر روز و شب
آخ خدا!
چند روز از عمرم باقیه!؟
خسته ام از اینهمه دیوار سنگ
که ازش پر میشه راه پیش روم
هرچی میبینم سرابه! تا برم...
خود به خود خشک و بیابون میشه روم
من همونم که تموم زندگیش
رنگیه مثل سیاهی غروب
اونکه با چشمای آلوده به خون
دیده رد میشن ازش روزای خوب!
9/5/91 – 20:23
خاکسترینوشتـــــــ۱:
تقدیم به دردهای مشترک...
خاکسترینوشتــــــ۲:
دو بیت از این ترانه،
به دلایلِ امنیتی! محفوظ ماند!
خاکسترینوشتــــــ۳:
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم...
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود!
(مرحوم حسین منزوی)
خاکستری بعداً نوشت:
دوستانِ عزیز!
به دلیلِ مشکلاتِ عدیده ی این روزهای بلاگفا
لطفاً آدرستان را حتماً در متنِ کامنتتان نیز ذکر کنید...