No. 158
قنداقِ تفنگ میسُرد بر پشتم
یک، دو، سه فشنگ لا به لای مُشتم
خون میچکد از گلو اگر بنشیند
بر ماشه ی سرد، داغیِ انگشتم
94/8/11 - 00:01
خاکسترینوشتـــــــ:
همین روزهای دو سالِ پیش،
در I.C.U ی لعنتی جان میکندم و هنوز هم فکر می کنم بهترین حالتِ آن اتفاقِ این بود که دیگر به هوش نیایم...