No. 158

قنداقِ تفنگ می‌سُرد بر پشتم
یک، دو، سه فشنگ لا به لای مُشتم

خون می‌چکد از گلو اگر بنشیند
بر ماشه ی سرد، داغیِ انگشتم
94/8/11 - 00:01 

خاکسترینوشتـــــــ:
همین روزهای دو سالِ پیش،
در I.C.U ی لعنتی جان می‌کندم و هنوز هم فکر می کنم بهترین حالتِ آن اتفاقِ این بود که دیگر به هوش نیایم...

No. 157

تنها ز تو دردی ماند، ای مونسِ جان! با من
خواهم که نخواهم هیچ با دردِ تو درمان را...
(عماد خراسانی) 

خاکسترینوشتــــــ:
برای این لحظه، فقط همین...
فقط همین.

No. 156

از فرطِ بوسه های تو،

به هق هق می ریزم

خواب هایم را...
94/3/18 - 06:01 صبح!

No. 155

مدت‌هاست که این جا نیامده ام اما هم‌چنان دوستش داشتم
خاطراتِ بسیارِ این حوالی، آتشِ زیرِ خاکسترند .
ظاهراً وبلاگ‌نویسیی از رونق اُفتاده، یا حداقل بلاگفا نویسی به این درد دُچار شده...
کاش روزهای قبلِ وبلاگی بر می گشت، روزهایی که دو روز سر نزدن یعنی صدها پُستِ نخوانده!
روزهایِ بسیار تلخی را می‌گذارنم و هنوز هم احمقانه اُمید دارم، آینده ای بهتر می بینم و براش می‌جنگم.
حالا چه اهمیتی دارد اگر نود درصدِ کسانی که می‌شناسی، مخالفت باشند و جان بکنند دست‌هایت را به تخت‌های کوچک‌شان زنجیر کنند!؟
حالا چه اهمیتی دارد اگر همه‌شان پشتت را خالی کنند و...!؟
حالا چه اهمیتی دارد اگر زهر بنوشی و زهر!؟
اهمیت نه، اما درد دارد...‌

حوصله ی شعر گذاشتن ندارم، اما شاید به زودی برگردم .
دلم برای وبلاگِ مهربانم تنگ شده بود.

بعداً نوشت:
اگر بلاگفا به گـــا نرفته بود، صد و پنجاه و پنجمین پُستِ وبلاگ بود!
پس همان صد و پنجاه و پنج گذاشتمش...