No. 133

هم زمان حجله تو را خواند و مرا گور کشید
و زمین فحش به این کودک مغرور کشید

مانده ام مات در اندیشه ی زیبا شدنت
در شبی تلخ گُلِ وردِ زبان ها شدنت

***

تار موهات که زندان مخوفی دارد
تیغ ابروی تو خنجر به تنم می کارد

پشت این خنده جهانی به تو مومن می شد
قرص چشمان تو بر مرگ مُسَکِّن می شد

خوبِ من! دوش به دوش که به من ضربه زدی!؟
تو که احوال مرا از همه بهتر بلدی

بیستون خواسته بودی به خودم می گفتی
از همان روز که وابسته شدم می گفتی

من از این رخت سپیدت به خدا دلگیرم
آمدم تا که ببینم... وَ سپس می میرم

زن آبستن لبخند! خدا می داند
جز تو هر رهگذری حال مرا می داند

بعد یک عمر قناری تو پرواز کند
هوس بال زدن هم نفس باز کند

دل به دنیای کسی غیر تو پیوند زند
به جهان پر از آوار تو لبخند زند

برود... وَ بدنی جز تو پناهش باشد
یک نفر بی بته دنبال نگاهش باشد

شب اگر دیر کند از پس هر پنجره ای
یک نفر دل نگران، چشم به راهش باشد

یک نفر آه همان یک نفری غیر از تو
مرد بوسیدن آن چهره ی ماهش باشد

چه کنم بعد تو دنیا به سرم ویران است
خاک غربت وطنم لاشه ی این ایران است

هر کجا که بروم راه مرا می بندند
کودک و پیر به رسوا شدنم می خندند

عابران تُف به سراپای دلم می ریزند
بعد تو زخم زبان ها به تنم آویزند

باید از قُله ی این حادثه پائین بپرم
و خودم را به سفر سمت نبودن ببرم

باید از حجله ی تو حجله برایم بزنند
جمعِ اموات همه بی تو صدایم بزنند

***

هم زمان قبرِ من و کلکله از شادی تو
قفس تنگ من و لحظه ی آزادی تو...
29/3/92 – 16:40

خاکسترینوشتــــــ:
همین شعر، در وبلاگِ رضا امیری فرِ عزیز:

هر کجا که بروم راه مرا می بندند

No. 132

آلفردو : خسته شدي پدر ؟
پدر روحاني: آره. موقع رفتن سرازيريه خدا كمك مي‌كنه ولي موقع برگشتن خدا فقط نگاه مي‌كنه.

سینما پارادیزو / جوزپه تورناتوره


قرار بود این سفرِ لعنتی فُرصتِ یک دم آزادی باشد
"سفر فرصتِ یک دم آزادیه
از این شهرِ خاکستری و عبوس"*
اما . . .
همیشه ی روزگار بینِ قرار و آن چه اتفاق می اُفتاد راهِ بسیاریست
تقریباً هیچ لحظه ی این مسافرت آن طور نشد که باید . . .
8 روز، 4200 کیلومتر جاده، 290 لیتر بنزین، 7 بسته ی قُرص، 34 ساعت خواب و 40 هزار تومان جریمه!
بی نهایت خسته ام و بُغض هایم را یکی یکی قورت می دهم
بی نهایت خسته ام و احساس می کنم هیچ آغوشی نمی تواند این حجمِ خستگی را از جهانم بیرون کند
بی نهایت خسته ام و باید زُل بزنم به چشم های حشره ی رو به رویم . . .
بی نهایت خسته ام و آرزو می کنم که به وُسعتِ تا ابد بخوابم
جز دیدارِ دو تن از عزیزانم اغراق نیست اگر بگویم با هیچ اتفاقِ دیگری در این سفر به وجد نیامدم
نه با دیدنِ کویرهای جان سوز
نه با دود شدن در صحنِ حرم
نه با خزیدن به دلِ جنگل های گلستان
نه با دیدنِ مارِ سرگردان میانِ موج های خزر
نه با پنجره ای که رو به دریا باز می شد
نه با جاده ی مه آلود
نه با لمسِ بی شرفیِ همراهانم!
نه با عُبور از کنارِ شوره زارهای قُم
نه با گریه کردن در آغوشِ سی و سه پُل
نه با . . .
بی نهایت خسته ام و احمقانه شعر می نویسم اما هیچ یک به جائی نمی رسند!
بی نهایت خسته ام و شهرام ناظری با تمام وجود می خوانَد:
"مرد را دردی اگر باشد خوش است
دردِ بی دردی علاجش آتش است"**
بی نهایت خسته ام و باید ادامه بدهم!
به این راهِ پیچاپیچ . . .

دوستانی که می خواهند در فـیـس بــوک با من همراه باشند می توانند صفحه ی مرد خاکستری را لایـک و پیگیری کنند:

مرد خاکستری – Grayman


این صفحه توسطِ اُمید و احمدِ عزیزم مدیریت می شود و بارِ تمامِ زحماتش را این دو عزیز به دوش می کشند
و نا گفته نماند که همیشه از این وبلاگ به روز تر است!
اگر مایل بودید شعرها یا صفحه را با دوستان تان به اشتراک بگذارید.

از این به بعد با رویه ای متفاوت خواهم نوشت
شاید مثلِ همین پُست . . .

*: مرد خاکستری
**: مجذوب تبریزی (مجذوب علی شاه)

و اما شعر، که درمان نه! درد است:

با قرص های خواب خود همبستری تا...
بیماارتر تا بوق سگ هم، بستری تا...

"توو زندگی زخمائیه مثل خوره چون..."
از شعر تا عمق ترانه می پری تا...

این زخم ها در شعر تلخت جا نمی رفت
باید که از وزن و عروضت بگذری تا...

"امشب دلم سر درد دارد ایالناس طلبکار"
در ضبط مرده می گذارم بندری تا...

ساز و دهل را گووش کن امشب خرابم
بالا بیاور چاای را با بربری تا...

بالا بیاور در سرت تُفاله ای سوخت
بالا بیاور تا سبک تر بپّری تا...

طولِ شبت تا مشهد خونی کش آمد
طول شبت چون دست گیج نرخری تا...

ساعت جلو می رفت اما این دو لحظه
خشکیده بر دیواارهای آجری تا...

ماشین نارنجی درون کوچه پیچید
فوری برو تا کوچه پیش سردری تا...

"آقای نارنجی! مرا محکم بغل کن"
راننده! من را با خودت هم می بری تا...!؟

تا تا تتا تا تا تتا تا تا تتا تا
تا دوور باشم از زمین مادری تا...

گم باید این لحظه مرا هرکس ببیند
هر چند که از روزِ اول گم تری تا...

*********

گم شد کسی با شکل من در آشُ غالی
_آغازِ عمر نوح در در به دّری تا..._
13/11/91 – 11:49