No. 161
بوسه به لب،
نزدیکم
به خودکشی...
نزدیک.
95/1/11 - 00:52
به دوست داشتنیهام فکر میکنم که چقدر محدود شده اند، محدود به مامان، به صداش، به چای سبزش، به او، به دستهای کوچکِ ایلیا و بوسه های محکمش که دیوانه ام میکند، به بوی کاغذ، به کتابخانه هام، به لپتاپم، به چند تا عکس، به فندکهام و قرص های لعنتی ام!
میبینی "لام"!؟
من غیر از همینها و شاید چند دوست داشتنیِ ساده و کوچک، به هیچ چیز دل نبسته ام و تو باور کن!
من دیگر حتی آن خانه را هم دوست ندارم، اصلاً غیر از کتابهام و "او"، همه چیزِ این زندگی مالِ شما فقط لطفاً گاهی فکر نکنید من به گوشه ای از آن چسبیده ام.
میدانی "لام"!؟
من بیزارم از گوشه گوشه ی هرچه که بوی این زندگی را میدهد، آنقدر بیزار که وصیتنامه ام تمام و کمال نوشته ام و نمیدانم به که بسپارم که امانتداری بداند...
آنقدر بیزار که مدتهاست هر شب به جای این که بنویسم و بنویسم، فقط به چطور کشتنِ خودم فکر میکنم و تنها دلیلی که دستهایم را میبندد، تصورِ نمردن است! میترسم که باز زنده بمانم و باز ذره ذره مردن را تجربه کنم و...
چه تجربه ی کریهی!
من بیزارم از هرچه که بوی آشنا میدهد، اصلاً بگذار صادق باشم: دلم لک زده برای همان غربتِ چند ساله که اگر نگاهِشان غریبه بود دلم خوش بود که غریبه اند و مگر نه که غریبه را برای غریبگی آفریده اند!؟ اما اینجا آشنایند و نگاهِشان غریب، حرفهاشان غریب و خودشان بیزار...
به اینهمه بیزاری چه کنم "لام"!؟
من دلم غربتم را میخواهد که با خیالِ راحت توی خیابان اشک بریزم و به هیچ آشنایی جواب پس ندهم.
من دلم غربتم را میخواهد که فندکم را آتش کنم و از هیچ نگاهِ مسمومی نترسم که وای...
من دلم غربتم را میخواهد که پنج ساعت تمام زیرِ دوش کز کنم و ضجه بزنم و از هیچ دهانی اسمم را نشنوم که به در میکوبد!
اصلاً من مثلِ سگ جان میکنم که از این دیار، از این ورطهی متعفن فرار کنم و به ناکجا بروم و حتی دستِ خدای تو هم یقه ام را نگیرد.
میبینی "لام"!؟
ما آدمهای بدبخت خواسته هامان کوچکاند، آن قدر کوچک که پیشِ چشمِ هیچکس دیده نمیشوند، هیچکس! حتی خدا، حتی شما...!
"لام"!؟
من دلم غربتم را میخواهد اما نیستی را بیشتر.
قنداقِ تفنگ میسُرد بر پشتم
یک، دو، سه فشنگ لا به لای مُشتم
خون میچکد از گلو اگر بنشیند
بر ماشه ی سرد، داغیِ انگشتم
94/8/11 - 00:01
خاکسترینوشتـــــــ:
همین روزهای دو سالِ پیش،
در I.C.U ی لعنتی جان میکندم و هنوز هم فکر می کنم بهترین حالتِ آن اتفاقِ این بود که دیگر به هوش نیایم...
تنها ز تو دردی ماند، ای مونسِ جان! با من
خواهم که نخواهم هیچ با دردِ تو درمان را...
(عماد خراسانی)
خاکسترینوشتــــــ:
برای این لحظه، فقط همین...
فقط همین.
مدتهاست که این جا نیامده ام اما همچنان دوستش داشتم
خاطراتِ بسیارِ این حوالی، آتشِ زیرِ خاکسترند .
ظاهراً وبلاگنویسیی از رونق اُفتاده، یا حداقل بلاگفا نویسی به این درد دُچار شده...
کاش روزهای قبلِ وبلاگی بر می گشت، روزهایی که دو روز سر نزدن یعنی صدها پُستِ نخوانده!
روزهایِ بسیار تلخی را میگذارنم و هنوز هم احمقانه اُمید دارم، آینده ای بهتر می بینم و براش میجنگم.
حالا چه اهمیتی دارد اگر نود درصدِ کسانی که میشناسی، مخالفت باشند و جان بکنند دستهایت را به تختهای کوچکشان زنجیر کنند!؟
حالا چه اهمیتی دارد اگر همهشان پشتت را خالی کنند و...!؟
حالا چه اهمیتی دارد اگر زهر بنوشی و زهر!؟
اهمیت نه، اما درد دارد...
حوصله ی شعر گذاشتن ندارم، اما شاید به زودی برگردم .
دلم برای وبلاگِ مهربانم تنگ شده بود.
بعداً نوشت:
اگر بلاگفا به گـــا نرفته بود، صد و پنجاه و پنجمین پُستِ وبلاگ بود!
پس همان صد و پنجاه و پنج گذاشتمش...
ولش اخبار بیست و خورده ای رو
ولش این چرت و پرتای دروغ و
ولش کن این گزارش های پوچی
که می گیرن توو جاهای شلوغ و
چه ارزش داره تیترِ روی پیشخون
چه ارزش داره جنسِ کیفِ بکهام
چه ارزش داره پولای کثیفی...
که میریزن توو جیبای نکونام!؟
چه ارزش داره ایـران خـودرو روی
سمندش آینه ی برقی نشونده!؟
چه ارزش داره که آقا وزیرِ ...
هنوز پشتِ درِ کنکور مونده!؟
ولش پول و صفِ یارانه ها رو
ولش کن قیمتِ مرغ و پنیر و
ولش کن اختلاسِ خاوری رو
ولش آمار ننگِ مرگ و میر و
مهم نیس شاعرا تو خونه مردن
مهم نیس هرکسی دنبال پوله
مهم نیس هرچی داریم و نداریم
به زورِ گولّه تو چنگال غوله
اگه یه نوجوون دستش حشیشه
اگه مرده جوونی، بی خیالش!
اگه دیگه نمیشه از نگاها...
یه حرفِ راس بخونی، بی خیالش!
مهم اینه که هر شب بوسه ی تو
میشینه رو لبای بی قرارم
مهم اینه که من غیر از تو بانو
دیگه چیزی توو این دنیا ندارم!
مهم اینه که تو چشمای زاغت
هزاران میلیون گنجینه داری
مهم اینه واسم یارانه هام و...
تو جفت صندوق روی سینه داری!
مهم اینه لبت مشروبِ نابه
که عمری خونمون و مست کرده
مهم اینه که توو عطرِ عجیبت
دوازده تن کراک و بنگ و گرده!
5/7/91 – 1:56 صبح!
خاکسترینوشتــــــ:
گاهی "باید" کمی متفاوت نوشت!
گله از سنگی من می کنی و می دانی
من به دستِ توی دیوانه تراشیده شدم
روی هر بندِ تنم زخمِ جنونت پیداست
بس که با تیغِ لجوجِ تو خراشیده شدم
گله از سنگی من می کنی و می دانی
من کافر شده روزی به تو مومن بودم
روز و شب فارغ از آینده ی این شهرِ کبود
پیشِ چشمانِ دروغینِ تو ساکن بودم
خون دل خوردم از آوار تو بر فرق سرم
خون دل خوردم و یک عمر صدا را خوردم
پشتِ هم دشنه کشیدی و نشانم دادی
همه را دم نزدم، دشنه به پهلو بُردم
نیش و زخم سخنت را به خدا بخشیدم
پشتِ جا پای تو نه! ناله و نفرینی نیست
در درون من صد پاره و از خود بی خود
به خدا هیچ به جز کودکِ غمگینی نیست
شوقِ لبخندِ تو انگیزه ی هر بودن بود
تو به این شوق فقط شست نشان می دادی
بُتِ زیبات به چشمانِ من افسوس شکست
که فقط آدمکی پست نشان می دادی
تو فقط آدمکی پست نشان می دادی
که رها از عطشِ عشق سبک بال شوی
پر بگیری و ازین قائله بیرون باشی
راوی تلخ ترین قصه ی هر سال شوی
دست در دست شیاطینِ کفن خوار به من
به منِ هم نفسِ بغضِ خودت مُشت زدی
پشت سیگارترین دودِ لبت با شادی
پای حکمی که مرا کُشت، دو انگشت زدی
تو به نابودی این حادثه ی زجر آور
همه ی عُمر _گمانم_ که مکلّف بودی
در سراسیمگی ارتشِ خون در جگرم
زنِ مشتاقِ جگرخوارِ سرِ صف بودی
از تو آنقدر شکستم که ببین سنگ شدم
تو که تا بودم و بودی و . . .
فقط پُتک زدی
گله از سنگی من می کنی و می دانم
همه ی قائله را بیشتر از من بلدی
25/4/92– 09:08
خاکسترینوشتـــــ:
منحوس تر از سیزده!؟
هم زمان حجله تو را خواند و مرا گور کشید
و زمین فحش به این کودک مغرور کشید
مانده ام مات در اندیشه ی زیبا شدنت
در شبی تلخ گُلِ وردِ زبان ها شدنت
***
تار موهات که زندان مخوفی دارد
تیغ ابروی تو خنجر به تنم می کارد
پشت این خنده جهانی به تو مومن می شد
قرص چشمان تو بر مرگ مُسَکِّن می شد
خوبِ من! دوش به دوش که به من ضربه زدی!؟
تو که احوال مرا از همه بهتر بلدی
بیستون خواسته بودی به خودم می گفتی
از همان روز که وابسته شدم می گفتی
من از این رخت سپیدت به خدا دلگیرم
آمدم تا که ببینم... وَ سپس می میرم
زن آبستن لبخند! خدا می داند
جز تو هر رهگذری حال مرا می داند
بعد یک عمر قناری تو پرواز کند
هوس بال زدن هم نفس باز کند
دل به دنیای کسی غیر تو پیوند زند
به جهان پر از آوار تو لبخند زند
برود... وَ بدنی جز تو پناهش باشد
یک نفر بی بته دنبال نگاهش باشد
شب اگر دیر کند از پس هر پنجره ای
یک نفر دل نگران، چشم به راهش باشد
یک نفر آه همان یک نفری غیر از تو
مرد بوسیدن آن چهره ی ماهش باشد
چه کنم بعد تو دنیا به سرم ویران است
خاک غربت وطنم لاشه ی این ایران است
هر کجا که بروم راه مرا می بندند
کودک و پیر به رسوا شدنم می خندند
عابران تُف به سراپای دلم می ریزند
بعد تو زخم زبان ها به تنم آویزند
باید از قُله ی این حادثه پائین بپرم
و خودم را به سفر سمت نبودن ببرم
باید از حجله ی تو حجله برایم بزنند
جمعِ اموات همه بی تو صدایم بزنند
***
هم زمان قبرِ من و کلکله از شادی تو
قفس تنگ من و لحظه ی آزادی تو...
29/3/92 – 16:40
خاکسترینوشتــــــ:
همین شعر، در وبلاگِ رضا امیری فرِ عزیز:
آلفردو : خسته شدي پدر ؟
پدر روحاني: آره. موقع رفتن سرازيريه خدا كمك ميكنه ولي موقع برگشتن خدا فقط نگاه ميكنه.
سینما پارادیزو / جوزپه تورناتوره
قرار بود این سفرِ لعنتی فُرصتِ یک دم آزادی باشد
"سفر فرصتِ یک دم آزادیه
از این شهرِ خاکستری و عبوس"*
اما . . .
همیشه ی روزگار بینِ قرار و آن چه اتفاق می اُفتاد راهِ بسیاریست
تقریباً هیچ لحظه ی این مسافرت آن طور نشد که باید . . .
8 روز، 4200 کیلومتر جاده، 290 لیتر بنزین، 7 بسته ی قُرص، 34 ساعت خواب و 40 هزار تومان جریمه!
بی نهایت خسته ام و بُغض هایم را یکی یکی قورت می دهم
بی نهایت خسته ام و احساس می کنم هیچ آغوشی نمی تواند این حجمِ خستگی را از جهانم بیرون کند
بی نهایت خسته ام و باید زُل بزنم به چشم های حشره ی رو به رویم . . .
بی نهایت خسته ام و آرزو می کنم که به وُسعتِ تا ابد بخوابم
جز دیدارِ دو تن از عزیزانم اغراق نیست اگر بگویم با هیچ اتفاقِ دیگری در این سفر به وجد نیامدم
نه با دیدنِ کویرهای جان سوز
نه با دود شدن در صحنِ حرم
نه با خزیدن به دلِ جنگل های گلستان
نه با دیدنِ مارِ سرگردان میانِ موج های خزر
نه با پنجره ای که رو به دریا باز می شد
نه با جاده ی مه آلود
نه با لمسِ بی شرفیِ همراهانم!
نه با عُبور از کنارِ شوره زارهای قُم
نه با گریه کردن در آغوشِ سی و سه پُل
نه با . . .
بی نهایت خسته ام و احمقانه شعر می نویسم اما هیچ یک به جائی نمی رسند!
بی نهایت خسته ام و شهرام ناظری با تمام وجود می خوانَد:
"مرد را دردی اگر باشد خوش است
دردِ بی دردی علاجش آتش است"**
بی نهایت خسته ام و باید ادامه بدهم!
به این راهِ پیچاپیچ . . .
دوستانی که می خواهند در فـیـس بــوک با من همراه باشند می توانند صفحه ی مرد خاکستری را لایـک و پیگیری کنند:
این صفحه توسطِ اُمید و احمدِ عزیزم مدیریت می شود و بارِ تمامِ زحماتش را این دو عزیز به دوش می کشند
و نا گفته نماند که همیشه از این وبلاگ به روز تر است!
اگر مایل بودید شعرها یا صفحه را با دوستان تان به اشتراک بگذارید.
از این به بعد با رویه ای متفاوت خواهم نوشت
شاید مثلِ همین پُست . . .
*: مرد خاکستری
**: مجذوب تبریزی (مجذوب علی شاه)
و اما شعر، که درمان نه! درد است:
با قرص های خواب خود همبستری تا...
بیماارتر تا بوق سگ هم، بستری تا...
"توو زندگی زخمائیه مثل خوره چون..."
از شعر تا عمق ترانه می پری تا...
این زخم ها در شعر تلخت جا نمی رفت
باید که از وزن و عروضت بگذری تا...
"امشب دلم سر درد دارد ایالناس طلبکار"
در ضبط مرده می گذارم بندری تا...
ساز و دهل را گووش کن امشب خرابم
بالا بیاور چاای را با بربری تا...
بالا بیاور در سرت تُفاله ای سوخت
بالا بیاور تا سبک تر بپّری تا...
طولِ شبت تا مشهد خونی کش آمد
طول شبت چون دست گیج نرخری تا...
ساعت جلو می رفت اما این دو لحظه
خشکیده بر دیواارهای آجری تا...
ماشین نارنجی درون کوچه پیچید
فوری برو تا کوچه پیش سردری تا...
"آقای نارنجی! مرا محکم بغل کن"
راننده! من را با خودت هم می بری تا...!؟
تا تا تتا تا تا تتا تا تا تتا تا
تا دوور باشم از زمین مادری تا...
گم باید این لحظه مرا هرکس ببیند
هر چند که از روزِ اول گم تری تا...
*********
گم شد کسی با شکل من در آشُ غالی
_آغازِ عمر نوح در در به دّری تا..._
13/11/91 – 11:49
به من که
می رسیدی
دانه ی احساست
به
خاک می نشست
تا
بی وقفه
بُغض هایم را
درو کنی . . .
عجب
سرزمینِ حاصلخیزی بودم!
۲۲/۴/۹۲ - ۰۲:۱۳
خاکسترینوشتـــــ:
اغلبِ اوقات رویه ام را بر کم حرف زدن گذاشته و می گذارم و در واقع هم وقتی بینِ من و شما شعر باشد چه جای حرفِ اضافه!؟
اما این خاکسترینوشتـــــ یک سنت شکنیِ کوچک است،
امان از ایـرانـسـل!
این سطرها را با استرسِ ناشی از دیسکانکت های متعدد و البته با عجله می نویسم (احتمالاً با کمی دقت غلطِ املائی و نگارشی هم پیدا خواهید کرد)
و حقیقتاً با این اوضاع نمی توانم وبلاگ های تان را بخوانم یا کامنت ها را جواب بدهم
پس پیشاپیش عُذرخواهی ام را بپذیرید!
غروبِ فردا راهی سفرم
"سفری بی دلیل و بی منطق . . ."*
ده تا شانزده روزِ دیگر باز خواهم گشت و سعی می کنم در اولین فُرصت پس از بازگشت به روز شوم البته احتمالاً باز هم مجبور خواهم بود با همین اینترنتِ نفتی برای تان بنویسم
اُمیدوار بودم با خاکسترینوشتـــــِ پُستِ قبل درصدِ قابلِ ملاحظه ای از سوء تفاهماتِ دوستان رفع شده باشد که این طور نشد!
باور کنید
باور کنید
و باور کنید به دلایلی به اینترنت دسترسی ندارم و البته فارغ از مسئله ی اینترنت این روزها به هیچ وجه شرایطِ حضورِ مداوم در فضای مجازی را هم ندارم
"رفتم که از بیراهه به راهی بچسبم
هر روز و شب سهمم در و دیوار می شد!"**
مُشکلاتِ متعددی که در هفته های اخیرِ گریبانم را گرفته اند همه ی فعالیت هایم را تحتِ تاثیر قرار داده و حضور در فضای مجازی هم یکی از همین فعالیت هاست!
اما این عدمِ حضور به هیچ وجه دلیل بر بی احترامی یا عدمِ توجه به شما نیست که مطمئناً اگر شما نبودید این وبلاگ هم نبود...
به زودی باز خواهم گشت
با کمی شعر
چند سطر بُغض
بسیار درد
و پاسخ به یکی از خواسته های شما . . .
شاد باشید
(* : نـاصـر نـدیمی
** : مرد خاکستری)
از پشتِ همین دیوار تا مرزِ جهان داری
از غفلتِ بی پرده تا لحظه ی بیداری
از شوکتِ پژمرده تا اُسوه ی سرخورده
از بازی نابُرده تا بسترِ بیماری
از بستنِ راه گوش تا تشنگی آغوش
از عاشقی روپوش تا هر دو شب ادراری
از بوسه ی آزادی تا طعنه ی اجدادی
از عشقِ خدادادی تا محفلِ بیزاری
از عمرِ پس کابوس خیره پی یک فانوس
از آدمکی مایوس تا قصه ی تکراری
از گریه ی در حمّام تا حکمِ سه نوع اعدام
از تیغِ لبِ رگ هام تا اصلِ خودآزاری
از وحشتِ در تاریخ تا ریشه کنی از بیخ
تابوتِ پلمپ با میخ یک مُرده ی تاتاری
از حرفِ دلِ مَردُم تا مالشِ جلادان
تندیس به دستانِ خواننده ی بازاری
گندیدنِ از اجبار بغضِ قدمِ هشدار
پشتِ نفسِ دیوار ترس از شبِ بی یاری
مومن به کم و کم تر حمله به مقدم تر
یک متر جهنم تر با سفره ی افطاری
از بغضِ شبِ سینه تا دق پسِ آئینه
یک خاطره ی وحشی در گوشه ی سمساری
از جنگِ خیابان ها تا بااختِ این - آن ها
با عقده ی پیروزی در بازیِ آتاری
از وحشتِ سالی بد تا خستگیِ ممتد
دودِ شبِ بی وزنی یک کودکِ سیگاری
از بوسه ی لاجرعه تا تا ابدِ مطلق
از خنجرِ در یقه تا زخمِ بد و کاری
از دامنِ آلوده تا حمله ی بی سودِ...
تا بوده همین بوده اعزام به اجباری
لاسیدنِ با احکام در خواهشِ بی فرجام
حفظِ عطشِ اسلام اقدام به خون خواری
ویرانه ی آب و گِل کشتی لبِ ساحل
حلِّ همه ی مشکل در نقشه ی معماری
شعری به وفاداری با قافیه ی "آری..."
بر قبرِ ریاکاری
باران!
تو نمی باری!؟
23/2/92 – 17:48
خاکسترینوشتـــــ۱:
به دلیلِ پاره ای مشکلات، مدتی کم و کم تر هستم و به روز می شوم . . .
خاکسترینوشتـــــ۲:
دوستانِ عزیزِ بی آدرس!
باور کنید از بر کردنِ این تعداد آدرسِ وبلاگ سخت است!
و
دوستانِ عزیزی که اخیراً فـیـلـتـر شده اید!
باور کنید درست حدس زدنِ آدرسِ جدیدتان سخت است . . .
پس ُلطفاً همگی آدرس بگذارید
چیزی نـگـو! دیـوارهـا بــا مــوش
عُـمـری تِـزِ هـم بـسـتــری دارنـد
هم دردهایت چکمه می بوسند
حُـکـمـاً هـوای تـوو سـری دارند!
خاکسترینوشتــــــ۱:
خطاب به خودم!
+
حال و هوای این روزها . . .
خاکسترینوشتــــــ۲:
شما را به هرکه می پرستید! آهنگ های پس زمینه های وبلاگ تان را غیرِ فعال کنید یا حداقل منوی کنترل بگذارید!
باور کُنید بسیاری از ـ به ظاهر موسیقی هاـ بسیار عذاب آورند . . .
فرض کن
نباشم
به دَرَک !
اما تو
بانوی
کُدام شعر
می شوی!؟
۱۷/۲/۹۲ - ۰۳:۰۸ صُبح!
خاکسترینوشتـــــ:
دوستان رفته رفته دل می کنند از این جا . . .
بوسه هایت ریشه می زد در دروغ
عاشقم بودی ولی شکلِ شعار
گم شدم خود را از آن حجمِ فریب
تو بمان با دلخوشی هات بمان!
بندِ تُنبانت به شب وصلیده بود
عشوه هایت بر جهانم ریده بود
چشمِ من در تو شغالی دیده بود
له شد هر چیزی که بوده بین مان
شد تبر بر قامتِ آن سرو سبز
دست های تو که روزی امن بود
برگ و ساقه در خروشت پاره شد
ریشه ها را سر زدی دیوانه وار
لای قانونی که خود نصبیده ای
عشق باید خونِ دل از بر شود
پوچی مغزِ لجوجت زخم زد
بر تنِ هر ثانیه با اقتدار
اتهامِ خاطره فرصت نداد
مرگِ تدریجی تو در سر نشست
ساعتِ دلتنگی ات را رگ زدم
در فراموشی لبریز از سکوت
هُرمِ آغوشم تو را یخ بسته شد
تکه تکه شد تبِ تصویرِ تو
پیچ و تاب کهنه ی آن رابطه
بسته قدّه قرن ها تار عنکبوت
ناخدای قصه هایم بودی و
فاصله لبخندِ ما را می ربود
محض اینکه لحظه ای حِسّت کنم
از تو بُت در خانه ام می ساختم
وعده هایت را بگیر از پنجره
پشتِ این شیشه جهنم سااختی
جمعِ ایّامِ بد و خوبِ تو را
توی سطل خاطره اندااختم!
23/11/91 – 17:19
به خوابِ من بیا بانوی غمگین
به خوابِ من بیا تا شب بمیرد
که هر بندِ تنِ دنیای پوچم
تبِ دنیاات را مُحکم بگیرد
به خوابِ من بیا کابووس ها را
به یغما تا ابد پروازشان کن
به خوابِ من بیا لبخند ها را
به سمتِ بی کران آغازشان کن
به خوابِ من بیا این خانه ی سرد
دو قرنِ ممتد آرامش ندیده
نمودارِ جهنم در جهانم
نشان از ذره ای کاهش ندیده
که تو تکرارِ آسایش ترینی
میانِ هر جنون و جنگ و کشتار
تو لذت های عادت آفرینی
بدونِ پاکتِ سیگار و سیگار
تو سرسبزی فروردین ترینی
رها شو از هجوم این زمستان
تمامم یخ زده بی خنده هایت
مرا از بودنت بانو نترسان
به خوابِ من بیا عُصیانِ زخمی
به خوابِ من بده عُریانی ات را
بیا از نو تو را خواهم بنا کرد
به دنیایم بده ویرانی ات را
9/12/91 – 19:0۴