گله از سنگی من می کنی و می دانی
من به دستِ توی دیوانه تراشیده شدم
روی هر بندِ تنم زخمِ جنونت پیداست
بس که با تیغِ لجوجِ تو خراشیده شدم

گله از سنگی من می کنی و می دانی
من کافر شده روزی به تو مومن بودم
روز و شب فارغ از آینده ی این شهرِ کبود
پیشِ چشمانِ دروغینِ تو ساکن بودم

خون دل خوردم از آوار تو بر فرق سرم
خون دل خوردم و یک عمر صدا را خوردم
پشتِ هم دشنه کشیدی و نشانم دادی
همه را دم نزدم، دشنه به پهلو بُردم

نیش و زخم سخنت را به خدا بخشیدم
پشتِ جا پای تو نه! ناله و نفرینی نیست
در درون من صد پاره و از خود بی خود
به خدا هیچ به جز کودکِ غمگینی نیست

شوقِ لبخندِ تو انگیزه ی هر بودن بود
تو به این شوق فقط شست نشان می دادی
بُتِ زیبات به چشمانِ من افسوس شکست
که فقط آدمکی پست نشان می دادی

تو فقط آدمکی پست نشان می دادی
که رها از عطشِ عشق سبک بال شوی
پر بگیری و ازین قائله بیرون باشی
راوی تلخ ترین قصه ی هر سال شوی

دست در دست شیاطینِ کفن خوار به من
به منِ هم نفسِ بغضِ خودت مُشت زدی
پشت سیگارترین دودِ لبت با شادی
پای حکمی که مرا کُشت، دو انگشت زدی

تو به نابودی این حادثه ی زجر آور
همه ی عُمر _گمانم_ که مکلّف بودی
در سراسیمگی ارتشِ خون در جگرم
زنِ مشتاقِ جگرخوارِ سرِ صف بودی

از تو آنقدر شکستم که ببین سنگ شدم
تو که تا بودم و بودی و . . .
فقط پُتک زدی
گله از سنگی من می کنی و می دانم
همه ی قائله را بیشتر از من بلدی
25/4/92– 09:08

خاکسترینوشتـــــ:
           منحوس تر از سیزده!؟