من خسته ام امشب چرا فردا نخواهد شد!؟
در خانه ام یک خنده هم پیدا نخواهد شد

من خسته ام! مُردن چرا این روزها دور است
این مَرد در آغوشِ قبرش جا نخواهد شد

دنیا کشیده بر سرم دستِ شقاوت
این دوزخِ وحشی _ببین_ دنیا نخواهد شد

قرنی ست به دردِ مکرّر! بی خدا ماندم
عدلِ خدای مُرده که اجرا نخواهد شد!

این خانه یک میدانِ مین... جنگیده ام هر بار
فُحشِ تماشاچیِ من هورا نخواهد شد

"آسودگی"، شاید بیاید قرن های بعد
اما نه این جا! خانه اش، این جا نخواهد شد

شب، خسته و غمگینم و با بُغض درگیرم
وقتی نباشی بُغضِ این شب، وا نخواهد شد
91/10/18 - 02:32 صُبح!
خاکسترینوشتــــــ:
با تشکر از "ناصر ندیمیِ" عزیز...