No. 160
به دوست داشتنیهام فکر میکنم که چقدر محدود شده اند، محدود به مامان، به صداش، به چای سبزش، به او، به دستهای کوچکِ ایلیا و بوسه های محکمش که دیوانه ام میکند، به بوی کاغذ، به کتابخانه هام، به لپتاپم، به چند تا عکس، به فندکهام و قرص های لعنتی ام!
میبینی "لام"!؟
من غیر از همینها و شاید چند دوست داشتنیِ ساده و کوچک، به هیچ چیز دل نبسته ام و تو باور کن!
من دیگر حتی آن خانه را هم دوست ندارم، اصلاً غیر از کتابهام و "او"، همه چیزِ این زندگی مالِ شما فقط لطفاً گاهی فکر نکنید من به گوشه ای از آن چسبیده ام.
میدانی "لام"!؟
من بیزارم از گوشه گوشه ی هرچه که بوی این زندگی را میدهد، آنقدر بیزار که وصیتنامه ام تمام و کمال نوشته ام و نمیدانم به که بسپارم که امانتداری بداند...
آنقدر بیزار که مدتهاست هر شب به جای این که بنویسم و بنویسم، فقط به چطور کشتنِ خودم فکر میکنم و تنها دلیلی که دستهایم را میبندد، تصورِ نمردن است! میترسم که باز زنده بمانم و باز ذره ذره مردن را تجربه کنم و...
چه تجربه ی کریهی!
من بیزارم از هرچه که بوی آشنا میدهد، اصلاً بگذار صادق باشم: دلم لک زده برای همان غربتِ چند ساله که اگر نگاهِشان غریبه بود دلم خوش بود که غریبه اند و مگر نه که غریبه را برای غریبگی آفریده اند!؟ اما اینجا آشنایند و نگاهِشان غریب، حرفهاشان غریب و خودشان بیزار...
به اینهمه بیزاری چه کنم "لام"!؟
من دلم غربتم را میخواهد که با خیالِ راحت توی خیابان اشک بریزم و به هیچ آشنایی جواب پس ندهم.
من دلم غربتم را میخواهد که فندکم را آتش کنم و از هیچ نگاهِ مسمومی نترسم که وای...
من دلم غربتم را میخواهد که پنج ساعت تمام زیرِ دوش کز کنم و ضجه بزنم و از هیچ دهانی اسمم را نشنوم که به در میکوبد!
اصلاً من مثلِ سگ جان میکنم که از این دیار، از این ورطهی متعفن فرار کنم و به ناکجا بروم و حتی دستِ خدای تو هم یقه ام را نگیرد.
میبینی "لام"!؟
ما آدمهای بدبخت خواسته هامان کوچکاند، آن قدر کوچک که پیشِ چشمِ هیچکس دیده نمیشوند، هیچکس! حتی خدا، حتی شما...!
"لام"!؟
من دلم غربتم را میخواهد اما نیستی را بیشتر.