بوسه هایت ریشه می زد در دروغ
عاشقم بودی ولی شکلِ شعار
گم شدم خود را از آن حجمِ فریب
تو بمان با دلخوشی هات بمان!

بندِ تُنبانت به شب وصلیده بود
عشوه هایت بر جهانم ریده بود
چشمِ من در تو شغالی دیده بود
له شد هر چیزی که بوده بین مان

شد تبر بر قامتِ آن سرو سبز
دست های تو که روزی امن بود
برگ و ساقه در خروشت پاره شد
ریشه ها را سر زدی دیوانه وار

لای قانونی که خود نصبیده ای
عشق باید خونِ دل از بر شود
پوچی مغزِ لجوجت زخم زد
بر تنِ هر ثانیه با اقتدار

اتهامِ خاطره فرصت نداد
مرگِ تدریجی تو در سر نشست
ساعتِ دلتنگی ات را رگ زدم
در فراموشی لبریز از سکوت

هُرمِ آغوشم تو را یخ بسته شد
تکه تکه شد تبِ تصویرِ تو
پیچ و تاب کهنه ی آن رابطه
بسته قدّه قرن ها تار عنکبوت

ناخدای قصه هایم بودی و
فاصله لبخندِ ما را می ربود
محض اینکه لحظه ای حِسّت کنم
از تو بُت در خانه ام می ساختم

وعده هایت را بگیر از پنجره
پشتِ این شیشه جهنم سااختی
جمعِ ایّامِ بد و خوبِ تو را
توی سطل خاطره اندااختم!
23/11/91 – 17:19