تو یک دریای با هم رفتن و
به آغوشِ بیابونم بدهکاری
که تووی آرزوهای بلندم
من آویزون شم از پای بلورت

لبِ دریای آرومِ شمالی
میونِ حجمِ آدم های بیکار
بخوابیم لای ماسه ما دو تایی
بشم زُل توو چشای پُر غرورت

همون جا بندِ انگشتای دستم
بلغزه روو تنِ داغت عزیزم
همه مبهوت و حسرت خورده رد شن
که یه دیوونه خورشید و بغل کرد

من و تو فارغ از مرد و زناشون
بشیم مستِ هم آغوشی دوباره
بمیرن از حسودی که لبِ تو
لبای زهرم و مثلِ عسل کرد

که از شرمِ همین دوس داشتنِ ما
بره خورشید از بالای دریا
بیاُفتیم تووی دریا با لباس و
شنا تر شیم از موجای غمگین

دو ساعت خیس شه زیرِ لباست
که حس شه جسمِ تو با جفت چشمام
دو ساعت قهقهه شی تووی آب و
منم مثلِ همیشه شاد شم از این

بیایم بیرون با خیسی و سرما
یه فندک، هیزم و آتیشِ گرمی
سرت رو لم بدی روو زانوهام و
دو تا دستم روی موهات بشینه

صدای خنده ی دریا بیاد و
ببوسم گونه هات و غرقِ احساس
بخوابی گرم و آروم روی پاهام
که فردا روزِ خوبی توو کمینه...

***

هزار تا رو ازین روزای شیرین
بذار تا تووی سالم جون بگیره
که قدِّ این یه روز و این یه دریا
بیا با حسِّ خوبی پیشِ من باش

بذار فکرم کلک خور شه که هستی
به اندازه ی یک صد سالِ نوری
بیا و بعدِ خاموشیِ دریا
کنارم قابلِ دیده شدن باش
90/10/23 - 18:04

خاکسترینوشتــــــ:
والله که شهر بی تو مرا حبس می شود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست...
(آقای مولانا)